تبليغاتX
عشق در زندگی - عشق یا ازدواج؟!
دوست واقعی كسی است كه دستهای تو را بگيرد ولی قلب تو را لمس كند.

با سلام به تمام دوستان عزیزم،این بار یه داستان کوتاه و البته جالب از خانم موسوی براتون گذاشتم که امیدوارم خوشتون بیاد.

عشق یا ازدواج؟!

دانش آموز از معلم پرسید:«عشق چیست؟»

معلم گفت:«برای اینکه به پاسخ سوالت برسی،به کشتزار گندم برو و بزرگ ترین گندم را انتخاب کن و بازگرد اما بدان که فقط یک مرتبه می توانی از میان آنها عبور کنی و نمی توانی دوباره بازگشته و بچینی.»

دانش آموز به کشتزار رفت و از میان ردیف اول،گذشت و گندم بزرگی را دید اما در تعجب ماند که شاید از این گندم بزرگتر نیز باشد.سپس گندم بزرگ دیگری را دید اما باز با خود گفت که شاید گندم بزرگتری در انتظار او باشد.در انتها وقتی بیش از نیمی از کشتزار گندم را تمام کرد،به این نکته پی برد که گندمی به بزرگی آن گندم که قبلا دیده بود،نیست و فهمید که بزرگترین گندم را از دست داده است و پشیمان شد.

کارش را پایان داد و با دست خالی به سوی معلم بازگشت.معلم به او گفت:«این عشق است... شما در انتظار یکی بهتر می مانید اما در آخر متوجه می شوید که پیش از این،او را از دست داده اید.»

دانش آموز پرسید:«پس ازدواج چیست؟»

معلم گفت:«برای اینکه به پاسخ سوالت برسی،به کشتزار ذرت برو و بزرگترین ذرت را انتخاب کن و بازگرد اما باز هم فقط یک مرتبه میتوانی از میان آنها گذر کنی و حق برگشتن و چیدن نداری.»

دانش آموز به کشتزار ذرت رفت و این بار مراقب بود تا اشتباه گذشته را مرتکب نشود و هنگامی که به نیمه ی کشتزار رسید،یک ذرت در حد متوسط که راضی اش میکرد،چید و به سوی معلم برگشت.

معلم به او گفت:«این بار تو همراه ذرت بازگشته ای... تو در جست وجوی آن چه زیباست،هستی و به او ایمان و باور داری که بهترین کسی است که می توانی بیابی... این ازدواج است




لينك ثابت نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 2:3 توسط ..:: علی ::..