چند هفته ای بود كه احساس سردرگمی می كردم، چون مشكلات زيادی راتحمل كرده بودم و حالا خسته بودم. با هر كس كه حرف می زدم و هر جا كه می رفتم اين حس دردآور با من بود. به محض اينكه تنها می شدم به درگاه خدا شروع به داد و فرياد و گله می كردم ولی خالی نمی شدم. تا شبی كه روی تراس لباس پهن می كردم، چشمم به ماه و ستاره های ريز و درشت روی دامن سياه شب افتاد. چقدر بی صدا سوسو می زدند. نمی دونم چه حسی به من دست داد كه ناخودآگاه خسته و مطيع نشستم. در سكوت محض نگاه كردم و گوش دادم. بهترين دقايق رو سپری می كردم چون وجود خدا رو فقط برای خودم درك می كردم. همان جا بود، نزديك و دست يافتنی، صحبتی بين ما رد و بدل نشد. فقط سكوت بود و قطرات اشك بر پهنا صورتم. آرام شدم، آرامتر از كودكی در آغوش مادرش، آزاد و رها، سبك و لبريز.
چند روز بعد از اين ماجرا به طور اتفاقی اين مطلب را در كتابی خواندم: چنان چه با شدت تمام راز و نياز می كنيم ولی احساس ارتباط روحی و معنوی مطلوب نداريم شايد وقت آن رسيده كه كمتر فرستنده باشيم و كمی بيشتر گوش دهيم. شايد خداوند منتظر فرصتی است تا با ما صحبت كند، اما هرگز قادر نبوده به واسطه ترافيك بالای پيام های فرستاده شده ما، حتی يك كلمه.
حالا می فهمم كه چرا افراد با تجربه مثل پدر بزرگ و مادر بزرگ ها بيشتر اوقات مهر سكوت برلب های شان نقش بسته است چون آنها به رمز سكوت پی برده اند.![]()