تبليغاتX
عشق در زندگی
دوست واقعی كسی است كه دستهای تو را بگيرد ولی قلب تو را لمس كند.
سلام


ادامه مطلب



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 21:4 توسط ..:: علی ::..

با سلام به دوستان عزیزم

این بار براتون یه داستان کوتاه گذاشتم که امیدوارم خوشتون بیاد. فقط بعد از خواندن داستان نظرتون رو نسبت به اون بگین.

   آرتور اش قهرمان افسانه ای تنيس هنگامی كه تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت، با تزريق خون آلوده به بيماری ايدز مبتلا شد. طرافداران آرتور از سرتاسر جهان نامه هايی محبت آميز برايش فرستادند. يكی از دوستداران وی در نامه خود نوشته بود: چرا خدا تو را برای ابتلا به چنين بيماری خطرناكی انتخاب كرده؟ آرتور اش، در پاسخ اين نامه چنين نوشت: در سرتاسر دنيا بيش از پنجاه ميليون كودك به انجام بازی تنيس علاقه مند شده و شروع به آموزش می كنند. حدود پنج ميليون از آن ها بازی را به خوبی فرا می گيرند. از آن ميان قريب پانصد هزار نفر تنيس حرفه ای را می آموزند و شايد پنجاه هزار نفر در مسابقات شركت می كنند. پنج هزار نفر به مسابقات تخصصی تر راه می يابند. پنجاه نفر اجازه شركت در مسابقات بين المللی ويمبلدون را می يابند. چهار نفر به مسابقات نيمه نهايی راه می يابند و دو نفر به مسابقه نهايی. وقتی كه من جام بهترين تنيس باز جهان را در دستهايم می فشردم، هرگز نپرسيدم كه خدايا چرا من؟ و امروز وقتی كه درد می كشم، باز هم اجازه ندارم كه از خدا بپرسم: چرا من؟




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 3:45 توسط ..:: علی ::..

با سلام به تمام دوستان عزیزم،این بار یه داستان کوتاه و البته جالب از خانم موسوی براتون گذاشتم که امیدوارم خوشتون بیاد.

عشق یا ازدواج؟!

دانش آموز از معلم پرسید:«عشق چیست؟»

معلم گفت:«برای اینکه به پاسخ سوالت برسی،به کشتزار گندم برو و بزرگ ترین گندم را انتخاب کن و بازگرد اما بدان که فقط یک مرتبه می توانی از میان آنها عبور کنی و نمی توانی دوباره بازگشته و بچینی.»

دانش آموز به کشتزار رفت و از میان ردیف اول،گذشت و گندم بزرگی را دید اما در تعجب ماند که شاید از این گندم بزرگتر نیز باشد.سپس گندم بزرگ دیگری را دید اما باز با خود گفت که شاید گندم بزرگتری در انتظار او باشد.در انتها وقتی بیش از نیمی از کشتزار گندم را تمام کرد،به این نکته پی برد که گندمی به بزرگی آن گندم که قبلا دیده بود،نیست و فهمید که بزرگترین گندم را از دست داده است و پشیمان شد.

کارش را پایان داد و با دست خالی به سوی معلم بازگشت.معلم به او گفت:«این عشق است... شما در انتظار یکی بهتر می مانید اما در آخر متوجه می شوید که پیش از این،او را از دست داده اید.»

دانش آموز پرسید:«پس ازدواج چیست؟»

معلم گفت:«برای اینکه به پاسخ سوالت برسی،به کشتزار ذرت برو و بزرگترین ذرت را انتخاب کن و بازگرد اما باز هم فقط یک مرتبه میتوانی از میان آنها گذر کنی و حق برگشتن و چیدن نداری.»

دانش آموز به کشتزار ذرت رفت و این بار مراقب بود تا اشتباه گذشته را مرتکب نشود و هنگامی که به نیمه ی کشتزار رسید،یک ذرت در حد متوسط که راضی اش میکرد،چید و به سوی معلم برگشت.

معلم به او گفت:«این بار تو همراه ذرت بازگشته ای... تو در جست وجوی آن چه زیباست،هستی و به او ایمان و باور داری که بهترین کسی است که می توانی بیابی... این ازدواج است




لينك ثابت نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 2:3 توسط ..:: علی ::..

با سلام و تبریک سال نو به تمام دوستانم،براتون یه مطلب از آقای عیسی محمدی گذاشتم که امیدوارم بتونه باعث موفقیت بیشتر شما در سال جدید بشه.

ما کارهای زیادی را برای خوشایند دیگران انجام می دهیم تا از ما تعریف کنند،از ما خوششان بیاید،به ما احترام بگذارند و کلا آدمهای خوبی باشیم.بخاطر همین است که در تعریف ما ازخودمان دیگران خیلی مهم هستند و اگر این دیگران نباشند تعریف ما دچار مشکل میشود.همیشه هم از بچگی مدام به ما گفته اند که نباید دیگران را ناراحت کنیم،باید برای دیگران فداکاری کنیم و... در کنار این حرفها،اصلا به ما نگفته اند که هوای خودمان را داشته باشیم،برای خودمان فداکاری کنیم. اینقدر از این حرفها به ما گفته اند که دیگر یاد گرفته ایم خودمان را نادیده بگیریم و مدام دنبال دیگران باشیم. بزرگی میگفت «اگر می خواهید از امکانات منحصربفرد خودتان استفاده کنید،یک چیز را کنار بگذارید؛ هم رنگی با جماعت»

کافی است که چند روز لیستی از کارهایی را که می کنید،بنویسید و انگیزه انجام این کارها را هم مشخص کنید.بعد از این چند روز،نگاهی به لیستتان بیندازید و ببینید که چقدر از انگیزهایی که داشتید متعلق به دیگران است.اگر میخواهید شروع به پیشرفت کنید با نافرمانی شروع کنید،نافرمانی به معنای بی احترامی نیست. دوست دارم که این تفاوت را درک کنید و این دوتا را با هم قاطی نکنید.بزرگترین انقلاب های جهان با نافرمانی ها شروع شده اند.شما باید علیه تمام چیزهایی که شوقی در شما ایجاد نمیکنند شورش کنید،آن وقت است که احساس می کنید آزاد هستید،رها هستید، خوشبخت هستید. نگران منزوی شدن و شاکی شدن دیگران از خودتان نباشید،دیگران ممکن است که اولش از دست شما شاکی بشوند اما وقتی خودتان را پیدا کردید دورتان جمع میشوند.اصلا مگر آدمها بیشتر از چه کسانی خوششان می آید و از چه کسانی تعریف می کنند؟از کسانی که خودشان هستند و خودشان را به بهانه کسب رضایت دیگران ضایع نمی کنند.لازم نیست یک دفعه تکلیف انگیزه هایتان را روشن کنید،کافی است که گوشی دستتان بیاید که چقدر از کارهایی که میکنید به خاطر دیگران است و چقدرش بخاطر خودتان.

بزرگی می گوید:بگذار آن چه دل تو می گوید،پابر جا باشد،زیرا هیچ کس به اندازه قلبت به تو وفادار نیست.




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 2:16 توسط ..:: علی ::..

شور عشق یعنی همان احساساتی که اوایل آشنایی با یک نفر،ما را مشغول میکند و خواب و خوراکمان را می گیرد،مبنای درستی برای زندگی مشترک نیست؛یعنی این قبیل عواطف مثل استارت ماشین عمل می کنند.خداوند آنها را در وجود انسانها قرار داده که آدمها را به حرکت درآورد.ولی ما نمی توانیم فقط با استارت زدن و باک بدون بنزین حرکت کنیم.شواهد زیادی برای اثبات این نکته وجود دارد؛مثلا پژوهشگری بنام آرون تعداد زیادی از افرادی را که دچار عشق حاد و آتشین بودند زیر دستگاهMRI که از کارکرد مغز عکس می گیرد گذاشت و از آنها خواست که به معشوق خود فکر کنند یا عکس آنها را نشانشان داد.کارکرد مغزی این افراد نشان داد که آنها هنگام فکر کردن به معشوق،فقط آن قسمتهایی از مغز فعال می شود که مربوط به «پاداش فوری» است_همان قسمتهایی که اگر گرسنه باشیم و غذا بخوریم فعال می شود.این قسمتهای مغز،تشکر فوری را اعلام میکنند و یک چیز فوری طبعا دوام زیادی ندارد.در حالی که مغز،قسمتهای دیگری هم دارد که مربوط به پاداشهای طولانی مدت است.

دو پژوهشگر دیگر به اسم های بارتل و زیکی هم همین آزمایش را روی کسانی پیاده کردند که عشقشان تداوم پیدا کرده بود و به اصطلاح عشق رفیقانه داشتند؛همان نوع عشقی که شور وهیجانش از بین رفته اما صمیمیتش مانده با مرور زمان بیشتر هم شده است.عکس کارکرد مغز این افراد نشان داد که فکر کردن به عشقشان قسمتهایی از مغز آنها را فعال میکند که مربوط به «پاداشهای بلندمدت» است_همان قسمتهایی که وقتی شما موسیقی مورد علاقه تان را گوش می کنید،در ذهنتان فعال میشود.

نتیجه ی این پژوهشها نشان میدهد چون پاداش فوری همیشه تاییدکننده ی چیزهایی است که غیر قابل اتکا هستند،عشق رمانتیک هم که گهگاه دستمایه ی شعر و غزل و رمان و فیلمها می شود و چیز قشنگی هم هست،قابل اتکا نیست.در عوض،عشق رفیقانه، قابل اعتماد و ماندگار است.

                                                                                برگرفته از تحقیقات دکتر یزدانی




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 3:4 توسط ..:: علی ::..

با سلام به تمام دوستان عزيزم...

از اينكه مدتی نبودم شرمنده،از اين به بعد حتما زود به زود آپ می كنم. تو اين پست يه داستان كوتاه از پرايس پريشت گذاشتم كه اميدوارم خوشتون بياد.

زحمت بيشتر يا راه بهتر، كداميك؟

در اتاقی دنج در يك مسافرخانه، جايی كوچك و آرام كه پشت درختان صنوبر و پنهان از ديدگان واقع است، نشسته ام. بعد از ظهر يك روز تابستانی است و دارم به صدای نوميدانه يك مرگ يا زندگی كه در چند قدمی من در حال رخ دادن است، می نگرم. جلوی رويم مگسی است كه با به هدر دادن آخرين رمق زندگی كوتاهش بيهوده می كوشد تا از ميان پنجره اتاق به بيرون پرواز كند. بال های پر ناله و فغانش حكايت از داستان تند و تلخ هدف غائی مگس دارد: بيشتر سعی كن. اما موثر نيست. سعی و كوشش شوريده و ديوانه وار او هيچ اميدی برای زنده ماندنش باقی نمي گذارد. مبارزه او، به طور مضحكی، بخشی از دام است. سخت كوشی مگس به منظور شكستن پنجره و رد شدن از ميان آن غير ممكن است. با وجود اين، حشره كوچك برای رسيدن به هدف از طريق عزم و سعی و كوشش ناپخته، زندگيش را به قمار گذاشته است. اين مگس محكوم به مرگ است و روی همان طاقچه پنجره خواهد مرد.

آن سوی اتاق، در ده قدمی، در اتاق باز است و فقط ده ثانيه پرواز لازم است كه اين موجود كوچك بينوا بتواند به دنيایی كه در جستجوی آن است، راه يابد. فقط با كمی انحراف در مسير اين سعی و كوشش، سعی و كوششی كه اين چنين به هدر مي رود، مگس خواهد توانست از اين دامی كه خود برای خود گسترده، رهائی يابد.  چرا اين مگس راه و طريق ديگری برنمی گزيند، راه و طريقی كه كاملا متفاوت باشد؟ او چگونه اسير اين عقيده شده است كه فقط و فقط اين راه ويژه و اين عزم جزم است كه او را به موفقيت خواهد رساند؟ چه منطقی در آنجا، در تداوم تلاش تا حد مرگ براي عبور از مانعی يكسان، وجود دارد؟ شكی نيست كه اين شيوه روياروئی براي مگس معنی و مفهومی دارد. اما متاسفانه، معنی و مفهومی كه مرگ را به دنبال داشت.

سخت كوشی ضرورتا راه رسيدن به موفقيت های بيشتر نيست. بعضی مواقع سخت كوشی نه تنها كليد قفل مشكلات نيست، بلكه در واقع خود بخشی از اين قفل است. اگر همه اميد های خود را برای عبور از مانعی در راه سعی و كوشش بيشتر شرط بندی كنيم. امكان دارد شانس های ديگر موفقيت را به كلی از دست بدهيم.




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 21:54 توسط ..:: علی ::..

عشق را نصیب کسی کن که لایق آن باشد نه تشنه آن زیرا تشنه یه روزی سیراب می شود.(شکسپیر)




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 2:6 توسط ..:: علی ::..

سلام به تمام دوستانه عزيزم،تو اين پست نمی خوام مثل ساير مطالب قبلی براتون از يه سری راه برای داشتن زندگی بهتر و شادتر بنويسم بلكه ميخوام از يه حسی كه توی يه لحظه بهم دست داد و باعث شد كه خدا رو از صميم قلب شكر كنم حرف بزنم. ساعت حدود دوازده و نيم دیشب بود و من تو حياط ايستاده بودم و داشتم با خودم فكر می كردم كه دنيا چقدر عوض شده، ديگه به هيچكس نمی شه اعتماد كرد و حرف دلتو بهش بزنی كه يه دفعه چشمم به آسمون افتاد. آسمون صاف بود و پرستاره، خيلی قشنگ بود. راستش فكر كنم بعد از خدا فقط آسمونه كه می تونه دردل آدما رو تو خودش به صورت يه راز نگه داره، تازه هم دل آدما رو با اون همه صفا و قشنگی كه داره آروم می كنه هم با سوسوی ستاره هاش بهشون اميد می ده. اگه آدما هم مثل آسمون صاف و ساده بودن ديگه هيچ غمی تو دنيا نبود ولی حيف.....

همه اين حرفا رو گفتم واسه اينكه بدونين با داشتن يه دل پاك و ساده و به دور از زرنگی و كلك هم ميشه يه عمر شاد و موفق زندگی كرد. الان كه نزديك سال جديده به حرفام فكر كنين می دونم كه شما هم تو زندگی همين رو می خواين.




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 1:55 توسط ..:: علی ::..

شايد آن زمان كه تو به دنبال بهترين هديه برای دوست داشتنی فرد زندگی ات هستی، دستهای تو بهترين باشد.



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 2:13 توسط ..:: علی ::..

بی ترديد همه انسانها در برخی لحظات زندگی ممكن است چنان دچار افسردگی مقطعی شوند كه اصطلاحا دل و دماغ كار كردن را از دست بدهند، يا اين كه ذهن و روان آنها برای پذيرش مسايلی در اين حالت ياری شان نكند. افسردگی های خاطر، معمولا توام با ناهنجاريهای فكری و رفتاری است كه در بيشتر مواقع برای شخص افسرده ناشناخته است. در مورد ناراحتی های جسمی و دماغی،اطبا مساله ای به نام تغيير رژيم پيشنهاد می كنند، بد نيست كه ما هم برای درمان افسردگی به يك نوع تغيير رژيم متوسل شويم.

زمانی كه به افسردگی خاطر دچار می شويد، بلافاصله درصدد يافتن دليل آن نباشيد و به آن فكر نكنيد. سعی كنيد فكرتان را به مساله ديگر، سوای آنچه باعث افسردگی شما شده، مشغول كنيد و خود را به كاری سرگرم سازيد كه برای تان دلچسب است. هر چه اين كار و فكر نشاط آور باشد نتيجه آن در مبارزه با آن حالت سودمندتر است.

در زمان ابتلا به افسردگی، بی تامل از محلی كه نشسته ايد خارج شويد و بعد از تغيير محل، سعی كنيد به كارهای مفرح جسمی، نظير ورزشهای سبك بپردازيد. چنان چه اين مساله را امتحان كنيد، خواهيد ديد كه پس از چند لحظه چنان در بازی و ورزش غرق شده ايد كه نگرانی و افسردگی خود را از ياد برده ايد و هيجان ناشی از بازی و ورزش مجالی برای ادامه افسردگی تان باقی نگذاشته است.

بايد توجه داشته باشيم كه مغز نيز چون ساير اندام بدن دچار خستگی می شود و بيشتر بر اثر همين خستگی است كه افسردگی به انسان عارض  می گردد. براي علاج ذهن خسته: هيچ چيز بهتر از قدم زدن در هوای آزاد نيست. عوامل ديگری نظير استفاده از نور خورشيد، طبيعت زيبا و معاشرت با دوستان همدل نيز در برطرف كردن خستگی مغزی موثر است. وقتی با ايجاد تغيير در شرايط موجود تان، افسردگی خود را رفع كرديد، متوجه خواهيد شد كه ديگر آن آدم سابق كه نگران و نوميد بود نيستيد، و به علت تغيير وضع، نيرويی را در خود احساس می كنيد كه شما را به انجام بسياری از كارها قادر خواهد ساخت.




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 2:8 توسط ..:: علی ::..

اگر می خواهید مردم درباره شما خوب فکر کنند.از خوتان تعريف نكنيد.



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 1:30 توسط ..:: علی ::..

به تضادها فكر كن. وقتی كه در طبيعت، در وجود انسان، در خلق و خوی بشر و به طور كل، در هستی كنكاش می كنيم متوجه می شيم كه دنيا مملو از ضد و نقيص هاست و تقريبا می شه گفت كه هيچ چيز مطلقی روی زمين وجود نداره مگر در كنار متضادش، و اون وقت ديگه مطلق نيست. در اصل هر چيزی در كنار متضادش معنا پيدا می كنه: اگه تاريكی نباشه، نور بی معناست. برای درك خوبی، بايد بدی ها رو ديد و شناخت. اگه زشتی وجود نداشت، زيبايی ها به چشم نمی آمدن. صبر و شتاب هر دو با هم و به موقع خود برای زندگی ضروری هستن. می شه به عشق فكر كرد و تنفر رو در نطفه از بين برد. و در آخر، هر اومدنی يه رفتنی داره، مهم رد پايی است كه بر جا گذاشتيم، كارهايی است كه كرديم، جاهايی است كه رفتيم، راهيه كه برای زندگي مون انتخاب كرديم . . . پس حواس مون به تضاد ها باشه. نقص ها و بدی ها وجود دارن، همون طور كه خوبی ها. نمی توان منكر وجود هيچ كدوم شد. نبايد غصه نقص ها و بدی ها رو خورد بلكه بايد اونا رو شناخت، قبول كرد و پشت سر گذاشت تا به جنبه های خوب زندگی رسيد. در اون لحظه است كه می شه مزه خوبی ها رو درك كرد و به سادگی ازشون نگذشت.




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 1:23 توسط ..:: علی ::..

نمی دانم چرا بهترين لحظه های جوانی...

در فكر و خيال هدر می رود؟

در التهاب يافتن راهی

برای گفتن يك جمله به آن كه دوستش می داری

كه: ناخواسته عاشقت شده ام

سعی كن بفهمی!!!!!




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 1:18 توسط ..:: علی ::..

از تماشای دو چيز سير نمی شوم: آسمان پر ستاره و وجدان نهفته در دل.



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 1:42 توسط ..:: علی ::..

چند هفته ای بود كه احساس سردرگمی می كردم، چون مشكلات زيادی راتحمل كرده بودم و حالا خسته بودم. با هر كس كه حرف می زدم و هر جا كه می رفتم اين حس دردآور با من بود. به محض اينكه تنها می شدم به درگاه خدا شروع به داد و فرياد و گله می كردم ولی خالی نمی شدم. تا شبی كه روی تراس لباس پهن می كردم، چشمم به ماه و ستاره های ريز و درشت روی دامن سياه شب افتاد. چقدر بی صدا سوسو می زدند. نمی دونم چه حسی به من دست داد كه ناخودآگاه خسته و مطيع نشستم. در سكوت محض نگاه كردم و گوش دادم. بهترين دقايق رو سپری می كردم چون وجود خدا رو فقط برای خودم درك می كردم. همان جا بود، نزديك و دست يافتنی، صحبتی بين ما رد و بدل نشد. فقط سكوت بود و قطرات اشك بر پهنا‍ صورتم. آرام شدم، آرامتر از كودكی در آغوش مادرش، آزاد و رها، سبك و لبريز.

چند روز بعد از اين ماجرا به طور اتفاقی اين مطلب را در كتابی خواندم: چنان چه با شدت تمام راز و نياز می كنيم ولی احساس ارتباط روحی و معنوی مطلوب نداريم شايد وقت آن رسيده كه كمتر فرستنده باشيم و كمی بيشتر گوش دهيم. شايد خداوند منتظر فرصتی است تا با ما صحبت كند، اما هرگز قادر نبوده به واسطه ترافيك بالای پيام های فرستاده شده ما، حتی يك كلمه.

حالا می فهمم كه چرا افراد با تجربه مثل پدر بزرگ و مادر بزرگ ها بيشتر اوقات مهر سكوت برلب های شان نقش بسته است چون آنها به رمز سكوت پی برده اند.




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 1:36 توسط ..:: علی ::..